دادستان دادگاه انقلاب تهران در اوایل انقلاب به بعد بود که در طی یک ماموریت در طرح جمع اوری معتادان از سطح شهر ، خاطرهzwj; ساز شد و موجب خلق اصطلاح و ضری المثلی جدید در ادبیات عامیانه ، کوچه بازاری گشت . و اصطلاح معروف ؛ شهرام بهرام نداره .

را پدید اورد

داستان از این قرار بود که یک مادر که دو فرزند داشت و پسر بزرگش شهرام معتاد به هرویین بود . ولی پسر کوچکش بهرام فردی ورزشکار و درستکار بود . شهzwj;رام و بهرام شبها در یک اتاق میخوابیدند .

مادرشان از دست کارهای نادرست شهرا م خسته شده بود و شخصا به دادگاه انقلاب میرود و صدای داد و فریاد و گرفتاریش را به گوش دادستان میرساند . اسم دادستان زرگر بوده .

زرگر گفت; شما باید نامه ای بنویسید و شکایت خودتان را از دست پسرت شهرام بنویس .

مادر؛ من سواد ندارم . ولی پسر کوچیکم دانشجؤی دانشگاه ست ولی پسر بزرگم شهرام دؤ کلاس سواد داره و ه ، از کیفم پنجاه تومان یعنی پانصد ریال یده و من وقتی رفتم کوپن پنیر بگیرم دیدم پولم کمه تؤی کیف . حتما باز کاره این شهرام پدر نیامرز بود که رفته بود با پولم سیگار بخره دود کنه . اقای دادستان سیگار که هیچی ، حتی قالیآن (قلیان) هم میکشه توی قهوه خونه ی مشت یدالله . سر نبش بازار افسریه . تازگی شنیدم حتی هرویین هم میکشه ذلیل مرده میترسم پسر کوچکمم الوده کنه اخرش ، دستم به دامنت اقای دادستان من سواد ندارم شما خودت یکاریش کن

دادستان زرگر ؛ برو بیرون دادگاه به عریضه نویس بگو تا بنویسه که بهرام خسته ات کرده و ازش شاکی هستی تا اون را به جرم اعتیاد و ی مورد پیگرد قانونی قرار بدیم

مادر پیر ; نه ، اقای دادستان بهرامم کوچیکه ست سالمه و یه پارچه اقاست قراره تا شب عید قربان زنش بدم اونی که خرابه و معتاد اسمش شهرامه

دادستان ؛ باشد برو به عریضه نویس بگو که شکایتت رو بنویسه و حتما قید بشه که مسولیت پیامد این موضوع با شخص خودته و حق شکایت نداری به حکم صادره .

مادر گفت باشد و رفت نامه ای بر علیه شهرام نوشت و تسلیم دادستان کرد و قرار بر ان شد که صبح زود که خواب است شهرام مامورین به خانه شان بروند و شهرام را دستگیر کنند تا بلکه ترک کند و سلامتش را بدست اورد .

روز گذشت و شب رسید ، شهرآم موادش را مصرف کرد و لول و زرورق و جنس هرویین خودش را زیر بالشش گذاشت ؤ خؤابید

مامورین با حکم دادستان زرگر به خانه هجوم برده و مادر شهرام و بهzwj;رام برای حفظ آبرو و تبرئه کردن خود از گزارش دادن اعتیاد پسرش شهرام به دادستان ؤ شکایت از پسرش در دادگاه انقلاب ، از خانه به بهانه نانوایی خارج میشود و درب ۹انه را در بیست متری افسریهzwj; تهران باز میگزارد و لنگ لنگان سمت نانوایی میرود . دست بر قضا لحظه هجوم مامورین بهzwj; منزل و ورودشان به اتاق خواب ، شهرام به دستشویی رفته بود و تنها بهرام در اتاق خواب بود . مامورین با یک زر ورق ، کهzwj; رد سیاه رنگی از مصرف مواد مخدر هرویین رویش بود به همراه لول و پاکت سیگار بهرام را دستبند زدند و قاپانی بردند . ساعتی بعد مادر پير با نان سنگگ با چادری پیچیده به کمر به خانه می اید . و میبیند شهرام خواب است و بهرام نیست

او یک هفته ی تمام به دادگاه انقلاب رفت و امد کرد و هربار به دلیلی موفق به دیدار با زرگر دادستان نمیشد یکبار زرگر در جلسه بود ، یکبار زرگر ماموریت بود یکبار دیگر زرگر بود ولی کسی را به اتاقش قبول نمیکرد یك روز هم در وسط هفته به دلیل عید قربان تعطیل بود . روز بعدش نیز مادر پیر در مراحل کاغذ بازی و نامه نگاری های کلیشه ای پئچیده میشد و سر در گم و ناله کنان بروی پله های دادگاه انقلاب از حال یضمیرفت . تا بالاخره به لطف خواهر زاده اش که قرار بود همان عید قربانی که گذشت به عقد بهرام در بیاید و عروس خانه آش شود و بواسطه ی با سواد بودنش موفق به انجام تشریفات معمول اداری گشت و نزد دادستان زرگر رفت و گفت که سو تفاهم شده و انهآ بهرام را اشتباهی بجای شهرام اورده اند .

قرار میشود که شهرام بیاید ؤ خود معرف خودش را معرفی کند و فردای انروز شهرام به اصرار مادر و دخترخاله م از روئ دو زار غیرتی که برایش باقی مانده بود میرود و خودش را تحویل میدهد

یک هفته میگذرد و خبری از ازادی بهرام نمیشود

تا مجدد موفق بهzwj; دیدار زرگر میشود و زرگر به او نامه ی سردخانه ی بهشت زهرا را میدهد تا دو جسد متوفی بهرام و شهرام را تحویل بگیرد

مادر پیر جیغ میکشد و معترض میشود میگوید بخاطر یک لول و یک زرورق چرا پسرای منو اعدام كردید؟ حالا شهرام به درک ولی اخه چرا بهرام رو دیگه اعدام کردی?

زرگر میگوید؛ ما قبل اینکه شهرام بیاد خودشو معرفی کنه ، بهرام رو اعدام کرده بودیم ، در ضمن واسه من شهرام بهرام نداره . تو خودت شکایت کردی و مسئولیت عواقبش رو قبول کردی و حق هیچگونه شکایت به حکم صادره رو نداری یادت که هzwj;ست خودت زیرش انگشت زده بودی .

)این یک حکایت حقیقی بود (

برای من شهرام بهرام نداره .

_______________________ _____________________________

اپیزود دوم

دادستان رشت ، خداوردی اهل قزوین

نام این اپیزود ؛ هم جنس گرای عجیب

منوچهر پرواز بعد از پنج سال تحمل حبس در زندان لاکان رشت ، به روز ازادی خود میرسد و با تمام هم بندی های خود خداحافظی میکند او نیز مانند هم سلولی ها و هم بندی هایش به اتهام و جرم قاچاق مواد مخدر به زندان افتاده بود و تمام پنج سال را با ریاضت و سختی های رایج درون زندان سپری کرده بود و برای آینده اش برنامه های جدیدی در حد ایده های بلند پروازانه داشت که سبب روشن شدن نور امید کوچکی در ظلمات و سیاهیه مطلق دلش سو سوء بزند ،

منوچهر پرواز پنج سالش را گذراند و روز ازادیش مطلع شد که او جریمه ی نقدی هم شده بوده و باید به خزانه واریز کند اما او که پنج سال را در حبس گذرانده بوده هیچ پس اندازی نداشت ، او را بردند و پس از تحمل مدت حبس به نزد اجرای احکام شعبه ای که وی را پنج سال پیش محکوم نموده بود . و قاضی جدید شعبه از وی پرسید که آیا توان مالی اش را دارد تا جریمه ی سنگین نقدی اش را پاریز کند؟

منوچهر پوزخندی زد و گفت؛ من اگر پول داشتم که دست به خلاف نمیزدم حاج اقا

من اگه پولی داشتم ، پشتی داشتم ، سرمایه و ثروتی داشتم ، اگه ارث میراثی داشتم یا کسو کاره درست درمونی داشتم که هرگز قاچاق نمیکردم تا با جونم بازی کنم بخاطر انجام ب

کار خلاف قانون . تمام جوانی خودمو تاوانش رو بدم . شما چه توقعی داریداا!.

قاضی ؛ پس نداری؟ خب مثل ادم بگو ندارم. چرا سرتق بازی در میاری و. بد لحن جواب میدی ، کاری نکن بلایی سرت بیارم که مرغای اسمون به حالت مشکی بپوشن و زجه بزنن ، خب پس باید به میزان جریمه ات حبس بکشی ، یعنی در اصطلاح میشود ؛ جریمه ،بدل از حبس

منوچهر را به زندان بردند و او مدت بسیاری را مجدد در حبس بسر برد و در بهار سال 66 به اخرین روز حبس خود رسید و مجدد با دوستانش و هم بندی هایش خداحافظی نمود ، وسایل درون زندانش را که اعم از فلکس چای و بالش و شلوار گشاد کردی و یک عینک شکسته بود را به فرد کارگری که طی دوران حبس در اتاقش کارهایش را انجام میداد و خودش نیز زندانی بود و دوران حبسش را میگذراند بخشید . در اصطلاح رایج درون محیط زندان ، به چنین شخصی میگویند ؛ زحمتکش .

زحمتکش فردی ست که با هر دلیل و نیتی داوطلب انجام امور نظافت و شستشو و کارهای خدماتی یک اتاق در زندان باشد . معمولا به ازای چنین لطفی از سوی زحمتکش. ، باقیه زندانیان بنا بر قانون نانوشته ای خود را بدهکار مرام معرفت فرد زحمتکش میدانند و به او ترحم خاصی نشان میدهند . بطور کلی زحمتکش ها افراد بی ادعا و ساکت و ارام تری هستند که از حاشیه فرار میکنند و تماما بفکر انجام امور اتاق هستند از طرفی نیز با این کار خود را مشغول میکنند تا بلکه مدت گذر دوران حبس را راحت تر و کم رنج تر بگذرانند .

زحمتکش وسایل را از منوچهر گرفت و گفت؛ اق منوچ ، من نگرانم.

منوچهر؛ من ازاد شدم . و از این خراب شده و چهار دیواری دارم خلاص بشم ، بعد چرا تو نگرانی؟

زحمتکش؛ اخه من دیشب خواب بدی دیدم ، خواب دیدم دست و پاهات قلف و زنجیر شده و مث فیلم های خارجی توی یه صحرای خشک و بی ابو علفی و بهت یه پوتک دادند و باید صخره ها رو خورد کنی ، و لباس سفید با خط های ابی پوشیدی و به پاهات وزنه وصل شده .

منوچهر خندید گفت. ؛ چی میگی؟ مگه خول شدی؟ این چرت و پرت ها چیه که میگی ؟ نگران نباش حتما دیشب تب داشتی و خواب بد دیدی.

منوچهر پرواز اسمش خوانده شد و از همگی خداحافظی کرد و از بند و کلیدور اصلی بیرون امد و به زیر هشت رفت

. (زیر هشت؛ محوطه ی کوچکی است که ما بین سالن اصلی زندان و قسمت اداری زندان قرار دارد و برای گذر از ان نیاز به دلیل موجه و یا مجوز خاص میباشد و معمولا کسی را به انجا فرا نمیخوانند مگر برای امر مهمی ، همچون ازاد شدنش . گاه نیز برای تنبیه یک زندانی ، وی را در انجا و به میله های افقی درب جانبی زیرهشت ، دستبند میزنند تا درس عبرتی برای باقی زندانیان باشد)

منوچهر به زیر هشت رفت و از نگهبانان و مدیر فرهنگی ، و پرسنل زندان خداحافظی نمود ، او لباس هایش را که پس از شش سال برایش تنگ شده بودند تحویل گرفت و هنگام پوشیدن پیراهنش ، نگاهش به نقطه ی نامعلومی از دیوار روبرو خیره مانده بود و غرق در افکاری مشوش از شنیده هایش گشته یود ، او به چیز هایی که زحمتکشش گفت می اندیشید و این نکته که طی سالها تجربه ی هم اتاق بودنش با زحمتکش ، وی اعتقاد شدیدی به خواب های او دارد ولی اینبار اما زحمتکشش خواب های خوبی را ندیده برای او. و او دچار احساس دوگانه ای است که متضاد یکدیگرند ، او سرگرم پوشین لباسش بود که بطور تصادفی سرآستین و زیر بغل لباسش پاره شده و صدای جر خوردنش سکوت درون افکارش را محو نمود .

منوچهر سبیل هایش را تاب داد و در ایینه دیواری نگاهی به خودش انداخت و دستی به خط مویش کشید از اخرین نگهبان و دربان نیز خداحافظی نمود و از زندان خارج شد، و از درب کشویی بزرگ زندان لاکان وارد هوای ازاد و فضای باز شد، اکنون اسمان سقف ابی رنگ لحظاتش بود و هیچ دیواری چهار سویش را تنگ و تار نکرده بود و هیچ درب فی ای نیز راهش را سد نکرده بود .

البته او هنوز دویست متر تا فنس جدا کننده ی پارکینگ زندان از جاده ی لاکانشهر رشت فاصله داشت . و عبور و مرور در محیط پارکینگ عمومی ازاد بود و حتی رهگذران و افراد محلی نیز گاه از یک درب پارکینگ وارد و از سوی دیگرش خارج میشدند تا میانبری زده باشند ، در حاشیه جاده یک سری تاکسی زرد رنگ به صف ایستاده اند. و دلال ایستگاه لاکان به رشت ، برای سوار کردن مسافر فریاد میزند و میگوید؛ رشت یه نفر ، رشت یک نفر، بیا سوار شو حرکته ، فقط یه نفر. خانم رشت میای؟ اقا فقط یک نفر؟ شما رشت میای؟ یک نفر حرکت

منوچهر نگاهش به سه اتوبوس بنز قرمز رنگی می افتد که درون محوطه ی وسیع و باز پارکینگ زندان کنار هم صف شده اند و شوفر نیز به لنگ مشغول تمیز کردنش است ولی راننده هایش همگی سرباز و چپیه به گردن هستند ، او چشمش به دادستان وقت شهر رشت می افتد که خداوردی نام داشت و بدلیل متمایز بودنش و کارهای بی نهایت عجیب و خاصی که در سالهای اخیر مرتکب شده بود همگان وی را به خوبی میشناختند ، منوچهر در لحظه ای کوتاه با خداوردی چشم در چشم میشود و از نگاهه تیز و اخم و سکوت خداوردی ، کمی هول میشود و لبخندی زده و دستی به معنای سلام تکان میدهد تا عرض ادبی کرده باشد ، خدا وردی او را با حرکت دست ، فرا میخواند

منوچ با قدم های لرزان و مضطرب. پیش میرود ، و با حالتی محترمانه و مودبانه با لحنی که نشانگر ندامت و پشیمانی و سرشکستگی باشد میگوید؛ سلام حاج اقا خداوردی ، من ازاد شدم . ببخش اگه زمانی خاطر شما رو ازرده کرده باشم طی دوران محکومیتم . من دیگه هرگز دست به خلاف نمیزنم ، اگه امری ندارید من مرخص بشم.

خداوردی با اخم به وی زول زده و میگوید؛ لش ببر

منوچ با نگاهی متعجب و رنجیده سرش را بالا می اورد و نگاه تندی به وی میدوزد و با حرص و غضب نفسی عمیق میکشد و اخم میکند و بر میگردد تا به سمت جاده اصلی برود ، چند قدم بیشتر نرفته که خداوردی میگوید ؛ واستا ، برگرد بیا اینجا ببینمت . کارت دارم نرو.

منوچهر باز میگردد و دیگر اثری از لبخند بر لبش نیست و با اخم به او زول زده

خداوردی؛ کجا میری؟

منوچهر پرواز؛ خانه ی پدری ام در رشت

خداوردی ؛ کجای رشت هستش؟

منوچهر؛ سمت محله ی آفخراء

خداوردی؛ پس برو توی اتوبوس اولی بشین تا یه جایی برسونیمت.

منوچهر؛ مزاحم نمیشم، خودم میرم. شما به زحمت می افتید اخه

خداوردی؛ بهت میگم لش ببر توی اتوبوس

منوچهر لحظاتی بعد خودش را دستبند و پابند خورده درون اتوبوس همراه منتخبی از شرور ترین و مخوف ترین زندانیان زندان های دیگر گیلان در میابد .

و مطلع میشود که قرار است بدترین و شنیع ترین جرایم و محکومان محبوص در زندان های ایران را دستچین و روانه ی جزیره کنند. اما او به چه اتهامی توسط دادستان به دیگر اشرار و محکومان پیوسته بود؟ خودش نیز نمیدانست . چون که وی تازه برای لحظاتی کوتاه بود که ازاد گشته بود و هیچ جرم ، و یا عمل خلاف قانونی مرتکب نشده بود. چه برسد به انکه بخواهد بواسطه ی جرم تحت پیگرد قانونی قرار گیرد و یا دستگیر شود و بازداشت و سپس روانه ی دادگاه گردد . او هاج واج مانده بود که این چه شوخی مسخره ایست که با وی میکنند.

از جانبی نیز میان صد ها زندانی محکوم به حبس ابد و یا قاتلان جانی و بلفطره و یا اشرار بی عاطفه و حیوان صفتی که همگی خصلت ضعیف کشی دارند ،جراءت اعتراض کردن ندارد و صدایش در گلو خفه میشود ، او در میابد که. برای یکروز و یکشب است اتوبوس در حرکت است و بجای جزیره انها سمت کویر میروند ، و انگاه در میابد که پس بی شک جزیره مورد نظر در دریای خزر واقع نشده و حتما در دریای عمان و یا خلیج فارس واقع شده.

منوچهر سه سال را در جزیره ای ناشناخته که هیچ اسم و رسمی ندارد و برای تلف کردن و کشته شدن مجرمان خاص استفاده میگردد سپری نمود ، و او از هجده زندانی بازمانده ای بود که از سیصد و هفتاد محکومی طی سه نوبت در بهار 1366 ، و پاییز 1366 و اسفند 1366. به ان جزیره انتقال داده شده بودند .

یکروز که

با یک قایق مانند سابق برایشان یک قابلمه کوچک غذای بی نام نشانی. که تشکیل شده از پوست بادمجان پخته شده و کمی نمک و تکه ی کوچکی نان خشک بود. اوردند و به علت بیظرفی برخی از انان. غذایشان را با ملاقه بر روی تکه نان میریختند و میرفتند. انروز منوچهر غذایش را دم موج شکن گرفت و بازگشت که قبل از سایبان متوجه ی تکه های ه شده ی خون بروی. ماسه ها شد و سپس با کمی دقت متوجه شد که خون همراه با بافت و اندام انسانی بوده و چیزی شبیه به شش و یا جگر سفید تکه تکه روی ماسه ها در مسیر مشخصی ریخته شده ، مسیر و رد پای این. اندام و خون به سمت سایبان درختی سوخته و چهار ستون چوبی که با پلاستیک سقفی سست بعنوان سایه بان کرده بودند میرفت. منوچهر یادش امد که اینبار موقع گرفتن یک وعده غذای روزانه شان ، دوستش علیرضا که او نیز از اهالی شهر رشت بود ونیامده بود و. کمی عجیب و نگران کننده بود ،چون غیبت برای تنها وعده غذایی در طی شبانه روز داده میشد خیلی نادر بود . دوستش علیرضا کسی بود که از اهالی رشت بود اما قادر به تکلم با گویش محلی نبود و فارسی را غلیظ صحبت مینمود و صاحب یک فرزند بود ، که سال ها پیش در شهر رشت به جرم همراه داشتن سه گرم هرویین و یک گرم تریاک با حکم عجیبی مثل 15سال زندان محکوم شده بود و به زندان لاکان افتاده بود و بدلیل. درگیری با. یک سرباز در زیرهشته بند سه زندان به انفرادی و سپس سوار اتوبوس های جهنمی شده بود و در دوره سوم تبعیدی ها در زمستان 1366 اسفندماه به این جزیره بی نام و نشان. امده بود

منوچهر دوستش علیرضا را با دهانی بیش از حد باز و چشمانی باز و منبسط و بی جان در حالتی درد اور و. زجر اور زیر سایبان پیدا کرد . دوستش از حبس بی قاعده و بی حکم و بی انتها در جزیره و. از فشارهای روحی روانی و. درماندگی تصمیم گرفته بود که با خوردن. تم بیر ، واجوین ، تیزبر ، خودکشی کند.

(تیزبر واجوین یا به اصطلاح تم بیر ،= ،ماده ای است که برای نظافت و ریختن موههای زاید بدن استفاده میشود و ان را با کمی اب مخلوط و ماده ی خمیری مانند. نهایی را بر سطح خشک بدن میمالند و سپس با اب شستشو میدهند و همزمان تمام موههای ان سطح از بدن همراه خمیر خشک شده از سطح بدن شسته و پاک میشود )

تنها ماده ی موجود برای نظافت ان سالها در جزیره. حنا و صابون بود و سالانه یک قاب صابون به ازای هر سه زندانی و یک مشت حنا به ازای هر چهار زندانی داده میشد و هرگز ماده ی پاک کننده و بهداشتی تیزبر. داده نمیشد. گویا. دوست منوچهر به ازای بخشیدن ساعت مچی و عینک و انگشترش به ماموری که مسئول اوردن یک وعده غذای جزیره بود. از او چنین تقاضایی کرده بود. زیرا افراد کمی از موارد مصرفی خطرناک یه ماده ی بهداشتی باخبرند. و کسی به ذهنش خطور نکرده بود که وی چنین ماده ی بهداشتی ای را برای خودکشی تقاضا نموده.

پس از ان نیز سه نفر از زندانیان که موفق شده بودند پابند و وزنه ی متصل به پایشان را باز کرده و از بند زنجیر پابند و وزنه پنج کیلویی متصلش رها گردند اقدام به فرار از جزیره به طریق شنا نمودند که در اوج ناباوری مورد حمله ی ه قرار گرفتند و تکه های خون الود لباس هایشان شناور بر اب. به ساحل جزیره بازگشته بود.

لحظه ای که در زمستان 1369 منوچهر به رشت بازگشت شهر رشت سفید پوش از برف بود .

سه سال بعد وقتی که جزیره را در زمستان سال 1369 تعطیل و ممنوع اعلام گردیده بود.

#____ خداوردی دادستان متفاوت ان سالها که داستان های باور نکردنی ای پیرامونش نقل میشود و آوازه اش همچون خلخالی حاکم شرع دوره اول انقلاب بوده در نهایت چند سال بعد درون خودروی رنو خارج شهر قزوین. بیرون. کارگاه سنگ پاسازی ، با کلت کمری خودکشی نمود و جسدش پیدا شد .

روایت است که خداوردی شب ها به منزل نمیرفته و زمآن انجام وظیفه و دادستانی خودش نیز همچون یک فرد زندانی شبهzwj;ا برای خوابیدن به داخل زندان لاکان میرفته و در قسمت بند دو ، معمولا اتاق شش با فردی محکوم به اعدام بنام علی همخرج بود و گهگاه اتاق ۹ با شخص دیگری شب را سپری میکرد که او حبس ابد بود خداوردی سپس بعد از اعدام نمودن و اجرای حکم اعدام و قصاص دوست و همخواب خود یعنی علی به بند چهار که معروف به بند محکومین بود در نزد شخص دیگری شبها را سپری میکرد که نام وی را بدلیل زنده بودنش نمیاورم و تا این حد که وی اهل شرق گیلان بود . کسی جرات نمیکرد که به زبان بیاورد ولی خداوردی هم جنسگرا بود . او یكبار مورد حمله ی دو تن از زندانیان محکوم به اعدام قرار گرفت و توسط یک فرد قتلی و لنگرودی نجات یافت و فردی که به وی کمک کرده بود بجای تشویق و یا عفو زودتر به صحنه ی اجرای حکم و چوبه ی دار راهنمایی و مشرف گردید . چون خداوردی میخواست به دیگران بفهماند که او هیچ ترحم و یا بادمجان دورقاب چینی را بر نمیتابد


مستند و حقیقی ، بنابر شهادت اقایان امید ،مظلومیان ، علیرضا چماچایی، علی سیدپور، و خود شخص منوچهر پرواز . که در سال 1393 به دلیل ایست قلبی و انفاکتوس فوت نمود.

داستان کوتاه آموزنده:آگهی ازدواج

داستان کوتاه آموزنده:گردنت پیچیده

داستان کوتاه آموزنده:خیاط خروشچف

گردآوری داستان های کوتاه آموزنده:بازرگان و انوشیروان

گردآوری داستان های کوتاه آموزنده:بلیط سیرک

گردآوری داستان های کوتاه آموزنده:بندگی راستین

گردآوری داستان های کوتاه آموزنده:بهترین شمشیر زن

، ,ی ,یک ,منوچهر ,شهرام ,زندان ,بود و ,بود که ,و از ,و یا ,، و ,شهرام بهرام نداره

مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله - هاست دانلود
سالم زيبا کلوب طرفداران ایران دانلود جزوات دانشجوی باز باران atish-pare کتابخانه یادگار امام شهر محمدیه وبلاگ شخصی پارادایس، بهشت فانتزی سایت رسمی الهه فاخته سایت تخصصی آموزش تجارت بین الملل